محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
443
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آسمان و زمين و همه مخلوق آن به خلاف تو باشند براى تو چاره اى پديد آرم و چيزى از ربانيت خويش بفرستم كه دشمنانم را بكشند . من با توام و دست هيچكس به تو و يارانت نرسد . » و آسا خندان از نمازگاه در آمد و پيام خدا را با آنها بگفت و مؤمنان تصديق وى كردند و منافقان به تكذيب وى پرداختند و با هم گفتند : « آسا لنگ برفت و لنگ بيامد اگر راست مىگويد و خدا اجابت او كرده بايد پاى او را درست كرده باشد . ولى ما را فريب مىدهد و به اميد سرگرم مىكند تا جنگ شود و نابود شويم . » در آن اثناى كه شاه از كرم خداى سخن مىكرد فرستادگان زرج بيامدند و وارد ايليا شدند و نامه ها از زرج براى آسا همراه داشتند كه در آن به وى و قومش ناسزا گفته بود و منكر خدا شده بود و نوشته بود : دوست خود را كه مايهء گمراهى قومت شده بخوان تا با سپاه خويش به جنگ من آيد و بر من ظاهر شود و دانم كه نه او و نه ديگرى تاب من ندارد كه من زرج شاه هنديم . و چون آسا نامه ها را بخواند اشك از ديدگانش روان شد و به نمازگاه در - آمد و نامه ها را تو آن بيدارى كه به خواب نرود و آن تازه اى كه به گذشت شب و روز كهنه نشود ، پيشگاه خدا بگشود و گفت : « خدايا هيچ چيز را از ديدار تو خوشتر ندارم اما بيم دارم اين نور كه به روزگار من نموده اى خاموشى گيرد . شاهد اين نامه ها بوده اى و دانى كه در آن چيست اگر هدف آن من بودم مهم نبود اما بنده ات زرج سر خلاف تو دارد و ناسزا گويد و به ناروا فخر كند و به ناحق سخن آرد و تو شاهد و حاضر بوده اى . » خدا به آسا وحى كرد كه كلمات من تغيير نيابد و وعدهء من خلاف ندارد و فرمانم دگر نشود از نمازگاه برون شو و سپاهت را بگو تا فراهم شوند و با پيروان خويش برويد و بر زمينى بلند بايستيد . آسا برون شد و پيام خدا را با قوم خويش بگفت و دوازده كس از سران بنى اسرائيل برون شدند و هر يك تنى چند همراه داشتند و چون مىرفتند به مردم